سلام
چند وقت بود که سایت و آپدیت نکرده بودم. امروز دومین پست مرداد ۸۸ را با یک حکایت بسیار جالب رو می کنم! این داستان را چند روز پیش شنیدم که عینا برایتان نقل میکنم:
دو نفر در وقت نهار به یک غذاخوری می روند تا مشغول خوردن نهار شوند. آن دو نفر تا به حال فلفل نخورده بودند و نمیدانستند که چه طعمی دارد! یکی از آن ها بر روی غذای دوستش مقداری فلفل میریزد که دوستش ببیند که فلفل چه مزه ای دارد! دوستش مشغول خوردن نهارش که حاوی مقادیری فلفل بود می شود. طبیعتا دهان فرد بینوا میسوزد! از فرت سوختن شروع به گریه کردن می کند. دوستش از او می پرسد که چرا گریه می کنی، فلفل به مزاجت نساخت؟ آن فرد برای اینکه غرورش حفظ شود می گوید که گریه ام به خاطر فلفل نیست، یاد عموی خدا بیامرزم افتادم که بی دلیل اعدامش کردند. دوست آن فرد هم وقتی میبیند فلفل بر دوستش تاثیر بدی نگذاشته است، بر روی غذای خودش هم فلفل می ریزد و مشغول خوردن غذا میشود. بعد از خوردن دو لقمه از غذا، فرد دوم هم از شدت سوختن اشک از چشمانش جاری میشود. فرد اول که با اینکه میداند علت اشک چیست، با کنایه از دوستش میپرسد که تو چرا گریه میکنی. دوستش با ناراحتی پاسخ میدهد: من هم یاد عموی خدا بیامرزه تو افتادم و ناراحتم از اینکه چرا به جای او تو را اعدام نکردند!!
جالب بود، نه؟!