دوستان چند وقته سایت و دیر به دیر آپدیت میکنم چون حقیقتش یه جورایی احساس میکنم... بیخیال...
امروز میخوام مثل پست قبلی سایت یه حکایت جالب و شیرین رو تعریف کنم. ضمنا این حکایت را پدرم واسه من تعریف کرده!
اما حکایت:
پدر و پسری برای جشن ازدواج یکی از اقوامشان به تالار رفته بودند. پس از خوردن میوه و شیرینی، وقت شام رسید... تمامی مهمان ها مشغول خوردن شام شدند. پدر و پسر داستان ما هم مشغول خوردن بودند که ناگهان پسر داخل لیوان، برای خودش آب میریزد و مینوشد. زمانی که مهمانی تمام میشود و پدر و پسر از تالار خارج میشوند، پدر محکم به سر پسرش میکوبد و به او می گوید: فلان فلان شده!! چرا وسط غذا آب خوردی... به جای آب تا جایی که جا داشتی گوشت میخوردی تا گوشت تنت شود. آب را بعدا هم میشد خورد... این یارو همیشه از این مهمانی ها که نمیدهد...
پسر در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود میگوید: پدر جان آب را برای این نوشیدم که غذا را تا میتواند پایین تر ببرد و من بتوانم بیشتر گوشت بخورم...
ناگهان پدر محکم تر از قبل به سر پسرش میکوبد و میگوید: فلان فلان شده... تو که این را میدانستی چرا به من نگفتی!!